پدیده

مجله اینترنتی

پدیده

مجله اینترنتی

دلخوش از آنیم که حج می رویم/ غافل از آنیم که کج می رویم.

سلام حاجی

شنیدم حاج خانم برای چندمین بار دلش هواس طواف کعبه کرد.

شما هم از خدا خواسته لبیک گفتی...

مکه خوب بود؟

خدایی خوب بود؟دینت کامل شد؟سنگ هایت را به شیطان زدی؟

حاجی سوغاتی هایت بوی ندامت می دهند!

حجای لباست از جنس اعلاست؟حاجی عجب دمپایی سفیدی!

سفر چطور بود حاجی؟...خوش گذشت؟

شنیدم حاج خانم خیلی ولخرجی کرده و چند النگو و سینه ریز گران خریده!

حاجی جان خبر داری آقا همین همسایه چند خانه  بالاتر کلیه اش را فروخته تا برای دخترش جهاز بخرد؟

دخترش 3 سال است مراسمش هر ماه عقب افتاده...

طفلکی ها هفته قبل بعد سه ماه مراسم ساده ای گرفتند و ازدواج کردند.

آنها را بی خیال اصل حالت چطور است؟

شنیدم دیش شام مفصلی به مهمانها داده ای!

چند کودک گرسنه دم در هی اذیت می کردند و غذا می خواستند....

آنها را دیدی حاجی؟

حاجی با این همه ریا باز هم مکه خوش گذشت ت ت ت ت؟؟؟

سرت را درد نیاوردم حاجی جان....

زیارت قبول

 دلخوش از آنیم که حج می رویم غافل از آنیم که کج می رویم.

بازم عاشقانه واسه دلهای عاشق...

چه کسی میداند؟؟؟

که چرا چشم من از این فاصله ها نمناک است............

 و چرا این دل رنجیده من غمناک است............

 به تو می اندیشم...

 به تو ای مخمل رویایی شب...

 به تو زیبای اساطیری من...

 چشم بگشا که مرا خواهی یافت...

 که به خود می گویم...

 زندگانی بـــــــــــــــــــــــــــــــــی تـــــــــــــــــــــــــــــــو...

 سر به سر غمگین است...

 در میان دل دوست...

 زندگی شیرین است...

بچه با هر کاری که میکنن یه چیزی رو که تو ذهنشون هست تداعی میکنه.

خانم معلم رو به شاگردهای کلاس اول گفت: <<بچه ها، حالا هر کس باید آخرین صحنه ای رو که دیروز یا

دیشب تو منزلشون دیدن نقاشی کنه... زود باشین بچه های خوب...>> نیم ساعت بعد خانوم مشغول نمره

دادن به نقاشی ها شد، بعضی از بچه ها خانواده شان را مشغول تماشای تلویزیون کشیدند، چند نفری میز

شام را کشیدند و ... تا اینکه خانم با تعجب به نقاشی یکی از بچه ها خیره شد و پرسید: ببینم کوچولو، تو

مطمئنی این صحنه رو توی خونه تون دیدی؟ و کودک شش ساله قسم خورد که دیده، خانوم سری تکان داد و

چند دقیقه کلاس را ترک کرد...

دو ساعت بعد ماموران پلیس جنازه یکی از همدستان پدر دانش آموز را - که هفته قبل با هم یک جواهر

فروشی را سرقت کرده بودند - از داخل باغچه خانه بیرون کشیدند و پدر کودک را هم بازداشت کردند

شما زیاد اهل تعارف که نیستین...؟!

روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی

افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.

در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد.پیرزن چراغ را پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و دید که

چند قدم آن طرف‌تر، یک غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم کرد و گفت: «نترس پیرزن! من غول مهربان

چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جور وا جوری را که برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در

یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو!

پیرزن که به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و با خوش‌حالی گفت‌: الهی فدات بشم

مادر.

اما هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد. ... و مرگ او درس

عبرتی شد برای آن‌ها که زیادی تعارف می‌کنند!

نمیدونم واسه چی الکی در مورد همه چی قضاوت میکنیم...؟!

دختری 15 ساله ، نوزادی 1 ساله به بغل داشت...

((مردم)) زیرلب بهش میگفتن فاحشه!

اما هیچ کس نمیدونست که به این دختر در 13 سالگی تجاوز شده بود...!
 

پسری 23 ساله رو ((مردم)) "تنبل چاقالو" صداش میکردن...

اما هیچ کس نمیدونست پسر بخاطر بیماریشه که اضافه وزن

داره...!
 

((مردم)) زنی 40 ساله رو "سنگدل" خطاب میکردن ، چون هیچ وقت روزا خونه نبود تا با بچه

هاش بازی کنه و به کارهاشون برسه ،

اما هیچ کس نمیدونست زن بیوه ست ، و برای پر کردن شکم بچه هاش باید سخت کار کنه!


مردی 57 ساله رو ((مردم)) "بی ریخت" صدا میکردن ،

اما هیچ کس نمیدونست که مرد زیبایی صورتش را در راه حفظ

وطنش فدا کرده !


و هر روز مردم و من و تو به غلط قضاوت می کنیم...!

موافقین؟!!

چی بگم دله دیگه...؟!

چه کسی می گوید:

    که گرانی شده است؟ دوره ارزانی است!

             دل ربودن ارزان، دل شکستن ارزان!

             دوستی ارزان است! دشمنی ها ارزان،    چه شرافت ارزان!

        تن عریان ارزان، آبرو قیمت یک تکه نان،

       و دروغ از همه چیز ارزان تر!

قیمت عشق چقدر کم شده است، کمتر از آب روان!

و چه تخفیف بزرگی خورده است، قیمت هر انسان!!!

فکر بد نکنین آ داستانه سالمه و...؟!

یه روز غروب تو شرکت نشسته بودم که تلفنم زنگ خورد ،برداشتم دیدم دخترخاله مهسا هست،به محض اینکه

جواب دادم ،بدون اینکه حتی یه احوالپرسی بکنه ،گفت ،آب دستته بذار زمین و بدو بیا خونمون ،بعدشم قطع

کرد،نمیدونستم چه خبرشده ،اما چون از بچگی باهم بزرگ شدیم و خیلی برام عزیزه ،همیشه هواشو دارم و

حرفشو زمین نمیندازم ،کاری هم تو شرکت نداشتم ،زودی بند و بساطمو جمع کردم و راه افتادم ،اما توراه هزارو

یک خیال به سرم زد که یعنی چیکارم داره؟!این بود که باهاش تماس گرفتم ،ولی گفت که دستش بنده و

نمیتونه صحبت کنه فقط زود خودمو برسونم ،ازش خواستم که گوشی رو بده به خالم لااقل ازاون بپرسم ببینم

چی شده که فهمیدم هیچ کس خونه نیست و دخترخاله تو خونه تنهاست…

ادامه مطلب ...

ببین چقدر خسیس بوده که...؟!

مردی از پشت در شنید که خدمتکارش بعد از ادای فریضه دست به آسمان برداشته دعا می کند و می گوید:

خدایا صدهزار تومان پول به آقای من بده و بعد از او بگیر.

مرد وارد اتاق شد و گفت: این چه دعایی است که می کنی؟

غلام گفت: هیچ نگویید. بگذارید خدا صدهزار تومان را به شما بدهد آن وقت من شما را بهتر از همه می شناسم و

می دانم که دیگر ممکن نیست احدی بتواند حتی یک شاهی از آن پول ها را از شما بگیرد.

تبلیغ جالب مرسدس بنز برای نقطه کور!


"اطراف خودرو را ببینید بدون آنکه نیاز باشد به اطراف نگاه کنید."